# سیستم ژاپنی برای ترک هر عادت بدی - فلسفه کایزن

https://www.youtube.com/watch?v=Ss3f0D5NfKk
Translation: en

[00:00] تا حالا کسی رو دیدی که کل عمرش سعی کرده به عادت‌های بدش بجنگه اما همیشه شکست خورده؟
  Have you ever seen someone who has spent their whole life trying to fight their bad habits but has always failed?

[00:05] بعضی‌ها سعی می‌کنن اعتیادهایی مثل الکل، مواد مخدر یا مشکلاتی مثل چاقی و تنبلی رو بذارن کنار.
  Some people try to quit addictions like alcohol, drugs, or problems like obesity and laziness.

[00:13] ولی چند روز بعد دوباره برمی‌گردن سر خونه اول.
  But a few days later, they return to square one.

[00:16] احتمالاً کسایی رو دیدین که میگن می‌خوام وزن کم کنم.
  You've probably seen people who say, 'I want to lose weight.'

[00:18] طرف یه رژیم خیلی سفت و سخت شروع می‌کنه.
  The person starts a very strict diet.

[00:21] هرچی فکر می‌کنه مضره رو حذف می‌کنه.
  They eliminate everything they think is harmful.

[00:23] شروع می‌کنه به دویدن و هر روز باشگاه رفتن.
  They start running and going to the gym every day.

[00:26] اما چند روز بعد وقتی استرس و سختی هماهنگ کردن خانواده، کار، درس و رژیم فشار میاره، کل این ماجرا نابود میشه و طرف برمی‌گرده به عادت‌های بدش.
  But a few days later, when the stress and difficulty of balancing family, work, studies, and a diet put pressure on them, the whole thing falls apart and the person returns to their bad habits.

[00:36] شاید حتی بدتر از قبل.
  Perhaps even worse than before.

[00:38] می‌دونم این اتفاق زیاد میفته و شاید اون آدم خود تو باشی.
  I know this happens often, and maybe that person is you.

[00:44] اما اگه بهت بگم یه روشی هست که ترکیب چند تا فلسفه خفنه که قبلاً توی کانال در موردشون حرف زدم و می‌تونه کمکت کنه بر هر عادتی غلبه کنی، چی میگی؟
  But what if I told you there is a method that is a combination of several cool philosophies I've talked about on the channel before, and it can help you overcome any habit?

[00:52] چه چاقی باشه چه اعتیاد چه تنبلی و بهترین قسمتش اینه که یه سیستم فوق‌العاده ساده است.
  Whether it's obesity, addiction, or laziness, and the best part is that it's an incredibly simple system.

[00:59] این سیستم
  This system

[01:02] ترکیب چند تا مفهومه: ایکیگای، کازن، هارهاچیبو، وابیساابی و آخریش گامبارو.
  It is a combination of several concepts: Ikigai, Kaizen, Hara Hachi Bu, Wabi-sabi, and the last one, Gambaru.

[01:09] ولی باید بهت هشدار بدم این سیستم برخلاف چیزیه که خیلی از مربی‌های موفقیت یاد میدن.
  But I must warn you, this system is contrary to what many success coaches teach.

[01:15] برخلاف چیزیه که استادای انگیزشی هر روز سعی دارن بهمون بفروشن.
  It is contrary to what motivational gurus try to sell us every day.

[01:18] و ازت می‌خواد کاری رو انجام بدی که به نظر مسخره میاد.
  And it asks you to do something that seems ridiculous.

[01:23] انقدر کوچیک که فکر می‌کنی جواب نمیده تا اینکه می‌بینی واقعاً جواب میده.
  So small that you think it won't work, until you see that it actually works.

[01:29] قبل از اینکه بهت نشون بدم این سیستم دقیقاً چطور کار می‌کنه، دعوتت می‌کنم کانال رو سابسکرایب کنی، ویدیو رو لایک کنی و برام کامنت بذاری که دوست داری کدوم عادت رو تغییر بدی.
  Before I show you exactly how this system works, I invite you to subscribe to the channel, like the video, and leave me a comment about which habit you would like to change.

[01:38] من کامنتهای زیادی از آدمایی می‌گیرم که چیزایی که اینجا یاد میدم رو تو زندگیشون پیاده کردن و تغییرات واقعی دیدن و خوشحالم که بازخوردای تک‌تک شما رو می‌خونم.
  I receive many comments from people who have implemented what I teach here into their lives and have seen real changes, and I am happy to read the feedback of each and every one of you.

[01:48] راستش ایده این ویدیو از کامنتی اومد که یه سابسکرایبر ازم کمک خواسته بود برای غلبه بر چاقی.
  Honestly, the idea for this video came from a comment where a subscriber had asked me for help to overcome obesity.

[01:52] واسه همین این محتوا رو بیشتر با تمرکز روی چاقی ساختم.
  That is why I created this content with a focus on obesity.

[01:58] اما چیزی که اینجا یاد میدم رو میشه توی هر بخشی از زندگی پیاده کرد.
  But what I teach here can be applied to any part of life.

[02:00] خیلی ممنون از.
  Thank you very much for.

[02:02] توجهتون.
  Your attention.

[02:02] عاشق همتونم که اینجا منو دنبال می‌کنید.
  I love you all for following me here.

[02:04] خب بریم سراغ ویدیو.
  Well, let's get to the video.

[02:04] فصل یک روزی که همه چیز عوض شد.
  Chapter one, the day everything changed.

[02:08] امروز می‌خوام داستان مردی به اسم کریستوفر رو براتون بگم.
  Today I want to tell you the story of a man named Christopher.

[02:13] کریستوفر ۴۰ سالش بود.
  Christopher was 40 years old.

[02:13] ۱۴۲ کیلو وزن داشت و داشت آروم آروم می‌مرد بدون اینکه خودش متوجه باشه.
  He weighed 142 kilos and was slowly dying without realizing it himself.

[02:19] آدم بدی نبود.
  He wasn't a bad person.

[02:19] ۱۵ سال مدیر انبار بود.
  He had been a warehouse manager for 15 years.

[02:22] ساعت ۵ صبح بیدار می‌شد و ۷ شب می‌رسید خونه.
  He would wake up at 5 AM and get home at 7 PM.

[02:25] دو تا بچه، یه همسر و کلی قبض برای پرداخت داشت.
  He had two kids, a wife, and a lot of bills to pay.

[02:28] یه مرد معمولی از قشر متوسط که خرج خانواده‌اش رو میده و یادش میره که خودشم یه بدنی داره.
  An ordinary middle-class man who provides for his family and forgets that he also has a body.

[02:33] رژیم غذاییش چی بود?
  What was his diet?

[02:37] هرچی که وقت می‌کرد می‌خورد.
  He ate whatever he had time for.

[02:39] صبحانه توی ماشین، ناهار پشت میز کار، شام جلوی تلویزیون چون اونقدر خسته بود که نمی‌تونست سر میز با خانواده بشینه.
  Breakfast in the car, lunch at his desk, dinner in front of the TV because he was too tired to sit at the table with his family.

[02:47] آخر هفته هم پیتزا و آب‌جو دادن روی مخ.
  And on the weekend, pizza and beer were annoying.

[02:47] پیش خودش می‌گفت آخه من مثل چی کار می‌کنم.
  He would tell himself, 'I'm working like a dog'.

[02:53] بدنش شروع کرد به نشون دادن اینکه یه جای کار می‌لنگه ولی اون نادیده گرفت.
  His body started showing that something was wrong, but he ignored it.

[02:55] از پله رفتن براش عذاب بود.
  Going up stairs was torture for him.

[02:58] بستن کفش شده بود یه چالش مهندسی.
  Tying his shoes had become an engineering challenge.

[03:01] باید می‌نشست نفسش رو حبس می‌کرد.
  He had to sit down and hold his breath.

[03:04] و شکمش رو فشار می‌داد.
  And he was pressing his stomach.

[03:07] بچه‌هاش می‌گفتن بیا گرگن به هوا کنیم.
  His kids would say, 'Let's play tag.'

[03:09] اونم بهونه می‌آورد.
  And he would make excuses.

[03:12] زنش پیشنهاد پیاده‌روی می‌داد ولی اون خیلی خسته بود.
  His wife would suggest a walk, but he was too tired.

[03:14] اما می‌دونی چی بیشتر از همه درد داشت؟
  But do you know what hurt the most?

[03:17] عدد روی ترازو نبود.
  It wasn't the number on the scale.

[03:19] نگاه دختر ۷ سالهش بود.
  It was the look of his 7-year-old daughter.

[03:19] وقتی دیگه ازش نخواست باهاش بازی کنه یاد گرفته بود که بابا بازی نمی‌کنه.
  When she stopped asking him to play with her, she had learned that Dad doesn't play.

[03:22] کریستوفر اینو دید حس کرد ولی هیچ کاری نکرد چون قبلاً سعی کرده بود تغییر کنه.
  Christopher saw this and felt it, but he did nothing because he had tried to change before.

[03:29] سه بار رفت باشگاه و بعد ۲ ماه ول کرد.
  He went to the gym three times and quit after two months.

[03:31] یک هفته رژیم سخت گرفت ولی بی‌خیال شد.
  He went on a strict diet for a week but gave up.

[03:35] ۵ روز صبح رفت دوید ولی اونم قطع کرد.
  He went running for five mornings, but he stopped that too.

[03:38] رسیده بود به اون جای خطرناکی که اکثر آدما توش می‌میرن بدون اینکه واقعاً مرده باشن.
  He had reached that dangerous place where most people die without actually being dead.

[03:43] پذیرش شکست.
  Acceptance of failure.

[03:45] من همینم که هستم.
  I am who I am.

[03:47] همیشه چاق بودم.
  I've always been fat.

[03:48] ژنتیکمه.
  It's my genetics.

[03:50] متابولیسم بدنم کنده وقت ندارم تا اینکه یه روز بدنش گفت دیگه بسته.
  My body's metabolism is slow, I don't have time, until one day his body said, 'Enough.'

[03:53] کریستوفر توی حیاط خلوت بود و پسر ۹ سالش داشت توپ بازی می‌کرد.
  Christopher was in the backyard and his 9-year-old son was playing with a ball.

[03:56] نه کریستوفر بازی نمی‌کرد.
  No, Christopher wasn't playing.

[03:58] روی یه صندلی پلاستیکی نشسته بود و تماشا می‌کرد.
  He was sitting on a plastic chair and watching.

[04:00] پسرش توپ رو شوت کرد و افتاد توی باغچه همسایه.
  His son kicked the ball and it fell into the neighbor's garden.

[04:06] گفت بابا میشه بیاریش.
  He said, 'Dad, can you bring it?'

[04:09] کریستوفر بلند شد رفت سمت باغچه خم شد توپو برداره و دیگه نتونست بلند شه.
  Christopher got up, went toward the garden, bent down to pick up the ball, and couldn't get back up.

[04:12] نه اینکه درد داشته باشه یا زخمی شده باشه فقط زور باهاش نمی‌رسید که وزن بدنش رو بلند کنه.
  It wasn't that he was in pain or injured; he just didn't have the strength to lift his body weight.

[04:17] چهار دست و پا افتاده بود توی باغچه همسایه.
  He had fallen on all fours in the neighbor's garden.

[04:20] خیس عرق.
  Soaked in sweat.

[04:23] سعی می‌کرد بلند شه در حالی که پسر ۹ ساله‌ش ساکت نگاهش می‌کرد.
  He was trying to get up while his 9-year-old son watched him silently.

[04:27] همسایه مجبور شد بیاد کمکش کنه تا پاشه.
  The neighbor had to come and help him get up.

[04:30] شاید واسه تو که داری تماشا می‌کنی مسخره به نظر بیاد ولی باور کن آدمایی هستن که تو همچین وضعیتی گیر کردن و کارهای ساده روزمره رو نمی‌تونن انجام بدن.
  It might seem ridiculous to you who are watching, but believe me, there are people who are stuck in such a situation and cannot perform simple daily tasks.

[04:41] اون شب کریستوفر لبه تخت نشست و گریه کرد.
  That night, Christopher sat on the edge of the bed and cried.

[04:44] گریه کرد چون ۴۰ سالش بود و برای بلند شدن از زمین کمک لازم داشت.
  He cried because he was 40 years old and needed help to get up from the ground.

[04:46] گریه کرد چون پسرش این صحنه رو دیده بود.
  He cried because his son had seen this scene.

[04:49] گریه کرد چون فهمید داره چه خاطره‌ای رو تو ذهن بچه‌ش می‌سازه.
  He cried because he realized what kind of memory he was creating in his child's mind.

[04:52] پدر من ضعیف بود.
  My father was weak.

[04:55] زنش اومد توی اتاق هیچی نگفت.
  His wife came into the room and didn't say anything.

[04:58] فقط بغلش کرد و گفت: کریس تو واقعاً به کمک نیاز داری.
  She just hugged him and said, 'Chris, you really need help.'

[05:04] صبح یکشنبه زنگ زد به تنها دوستی که وزن کم کرده بود و لاغر مونده.
  Sunday morning, he called the only friend who had lost weight and stayed thin.

[05:06] بود.
  It was.

[05:06] یه پسری به اسم مارکوس که ۳۰ کیلو کم کرده بود و کلاً یه آدم دیگه شده بود.
  A boy named Marcus who had lost 30 kilos and had become a completely different person.

[05:11] مارکوس کمک می‌خوام.
  Marcus, I need help.

[05:11] دکتر رفتی قرص خوردی چیکار کردی؟
  Did you go to a doctor, take pills, what did you do?

[05:15] مکوس مکس کرد.
  Marcus paused.

[05:15] آره دکتر رفتم ولی نه اون دکتری که فکر می‌کنیم.
  Yes, I went to a doctor, but not the doctor we think of.

[05:21] بهم دارو نداد.
  He didn't give me medicine.

[05:21] بهم یه فلسفه داد.
  He gave me a philosophy.

[05:24] فلسفه که باعث لاغری نمیشه مارکوس.
  Philosophy doesn't cause weight loss, Marcus.

[05:24] مارکوس جواب دادکریس اشتباه می‌کنی.
  Marcus replied, 'Chris, you are wrong.'

[05:26] فصل دکتر ژاپنی.
  The Japanese doctor's philosophy.

[05:31] سه‌شنبه بعد کریستوفر توی اتاق معاینه مینیمال نشسته بود که اصلاً شبیه مطب دکتر نبود.
  The following Tuesday, Christopher was sitting in a minimalist examination room that didn't look like a doctor's office at all.

[05:36] نه پوستر آناتومی بدن نه بوی بیمارستان.
  No anatomy posters, no hospital smell.

[05:39] فقط یه میز چوبی دو تا صندلی و یه پنجره بزرگ رو به باغ.
  Just a wooden table, two chairs, and a large window facing the garden.

[05:44] دکتر تاکشی یامامتو وارد شد حدود ۶۵ ساله لاغر با قامت صاف و حرکات آروم بیشتر شبیه راهب بود تا دکتر.
  Dr. Takeshi Yamamoto entered, about 65 years old, thin, with an upright posture and calm movements; he looked more like a monk than a doctor.

[05:52] گفت کریستوفر بگو چی شده که اومدی اینجا.
  He said, 'Christopher, tell me what happened that you came here.'

[05:55] کریستوفر همه چی رو گفت وزنش خستگی بچه‌ها خجالت ماجرای باغچه.
  Christopher told him everything: his weight, the fatigue, the children, the embarrassment, the garden incident.

[06:03] حرفش تموم شد منتظر بود حرف از رژیم و ورزش و آزمایش خون بشه.
  He finished speaking and was waiting for talk of diet, exercise, and blood tests.

[06:05] دکتر یامامتو کامپیوترش.
  Dr. Yamamoto [opened/used] his computer.

[06:08] رو روشن نکرد، نسخه‌ای ننوشت، فقط گفت.
  He didn't turn on the light, he didn't write a prescription, he just spoke.

[06:12] یه چیزی رو بگو، چند بار سعی کردی وزن کم کنی؟
  Tell me something, how many times have you tried to lose weight?

[06:14] سه، چهار، شایدم بیشتر.
  Three, four, maybe more.

[06:16] هر بار چقدر طول کشید؟
  How long did it take each time?

[06:19] نهایتاً ۲ ماه، معمولاً چند هفته.
  At most 2 months, usually a few weeks.

[06:22] دکتر سر تکون داد.
  The doctor shook his head.

[06:23] می‌دونی چرا شکست خوردی؟
  Do you know why you failed?

[06:25] کریستوفر شروع کرد لیست همیشگی رو ردیف کردن: چند بود وقت، ژنتیک، متابولیسم.
  Christopher started listing the usual list: how much time, genetics, metabolism.

[06:32] دکتر دستشو آورد بالا و حرفشو قطع کرد.
  The doctor raised his hand and interrupted him.

[06:34] نه، شکست خوردی چون سعی کردی یه جنگ ۴۰ ساله رو توی ۲ ماه ببری.
  No, you failed because you tried to win a 40-year war in 2 months.

[06:38] بدنت ۴۰ سال طول کشیده به این وضع برسه.
  It has taken your body 40 years to reach this state.

[06:41] ذهنت ۴۰ سال طول کشیده این عادت‌ها رو بسازه.
  It has taken your mind 40 years to build these habits.

[06:43] فکر می‌کنی توی چند هفته همشون رو برمی‌گردونی؟
  Do you think you can reverse them all in a few weeks?

[06:46] سکوت شد.
  There was silence.

[06:47] کریستوفر، یه پیشنهادی برات دارم.
  Christopher, I have a suggestion for you.

[06:49] ازت می‌خوام امروز یه تغییری ایجاد کنی.
  I want you to make a change today.

[06:51] یه تغییر انقدر کوچیک که فکر می‌کنی دارم مسخرت می‌کنم.
  A change so small that you'll think I'm mocking you.

[06:54] انقدر کوچیک که بی‌فایده به نظر میاد.
  So small that it seems useless.

[06:57] قبول می‌کنی؟
  Do you accept?

[06:58] کریس؟
  Chris?

[06:59] مستأصل بود.
  He was desperate.

[07:00] هرچی باشه قبول می‌کنم.
  Whatever it is, I accept.

[07:02] عالیه.
  Excellent.

[07:03] از امروز به بعد هر روز که بیدار میشی، قبل از هر کاری یه لیوان آب می‌خوری.
  From today on, every day when you wake up, before doing anything else, you drink a glass of water.

[07:08] همین یه لیوان آب، کریستوفر.
  Just this one glass of water, Christopher.

[07:11] منتظر بقیه‌ش بود.
  He was waiting for the rest of it.

[07:14] خبری نبود، فقط همین یه لیوان آب، یه لیوان آب هر روز برای ۲ هفته همینو بس.
  There was no news, just this one glass of water, one glass of water every day for 2 weeks, that's all.

[07:18] می‌تونی پیتزا خوردن، آبجو خوردن و تلویزیون دیدن رو ادامه بدی.
  You can continue eating pizza, drinking beer, and watching television.

[07:21] فقط اون لیوان آب رو صبح‌ها اضافه کن.
  Just add that glass of water in the mornings.

[07:23] دکتر، با کمال احترام، من باید ۵۰ کیلو کم کنم.
  Doctor, with all due respect, I need to lose 50 kilos.

[07:25] یه لیوان آب کاری نمی‌کنه، دکتر.
  A glass of water won't do anything, Doctor.

[07:28] یا ماماتو خم شد جلو.
  Yamamoto leaned forward.

[07:31] درسته، یه لیوان آب ۵۰ کیلو از وزنت کم نمی‌کنه، ولی یه کار خیلی مهم‌تر می‌کنه.
  That's right, a glass of water won't lose 50 kilos of your weight, but it does something much more important.

[07:34] بهت ثابت می‌کنه که می‌تونی سر قولی که به خودت دادی بمونی.
  It proves to you that you can keep the promise you made to yourself.

[07:37] و این مدرک تنها چیزیه که الان واقعاً لازم داریم.
  And this proof is the only thing we really need right now.

[07:39] کریستوفر گیج از مطب اومد بیرون.
  Christopher Gage came out of the office.

[07:42] ۲۰۰ دلار پول ویزیت داده بود که بهش بگن آب بخور.
  He had paid $200 for a visit just to be told to drink water.

[07:45] حتی عصبانی بود.
  He was even angry.

[07:48] ولی یه چیزی که دکتر گفته بود توی ذهنش می‌چرخید.
  But something the doctor had said was spinning in his mind.

[07:51] قولی که به خودت دادی.
  The promise you made to yourself.

[07:53] چند تا قول رو شکسته بود?
  How many promises had he broken?

[07:56] چند تا شنبه اومده بود که قسم خورده بود عوض میشه ولی تا چهارشنبه بی‌خیال شده بود.
  How many Saturdays had come where he had sworn he would change, but by Wednesday he had given up?

[07:59] اگه نمی‌تونست به خودش اعتماد کنه چطور می‌تونست تغییر کنه?
  If he couldn't trust himself, how could he change?

[08:01] اون شب یه لیوان آب پر کرد و گذاشت کنار تختش.
  That night, he filled a glass of water and put it next to his bed.

[08:04] فردا صبح ساعت ۵ که زنگ ساعت...
  The next morning at 5 o'clock when the alarm clock...

[08:13] خورد، لیوان رو دید، خوردش، به همین سادگی.
  He drank it, he saw the glass, he drank it, it's that simple.

[08:16] روز دوم همون کار، روز سومم همین طور.
  The second day the same thing, the third day the same way.

[08:20] روز هفتم یه اتفاق جالب افتاد.
  On the seventh day, an interesting thing happened.

[08:23] قبل از زنگ ساعت بیدار شد و اولین فکری که کرد این بود: لیوان کو؟
  He woke up before the alarm clock rang, and the first thought he had was: Where is the glass?

[08:25] مغزش شروع کرده بود به انتظار کشیدن برای اون کار.
  His brain had started to wait for that task.

[08:28] روز چهاردهم برگشت مطب دکتر.
  On the fourteenth day, he returned to the doctor's office.

[08:31] دکتر پرسید: هر روز آب خوردی، چه حسی داری؟
  The doctor asked: You drank water every day, how do you feel?

[08:34] راستش یه کم حس احمقانه دارم.
  Honestly, I feel a bit foolish.

[08:37] وزنی کم نکردم ولی نمی‌دونم، انجامش دادم.
  I didn't lose any weight, but I don't know, I did it.

[08:40] ۲ هفته کامل یه کاری رو انجام دادم.
  I did something for two full weeks.

[08:43] دکتر لبخند زد.
  The doctor smiled.

[08:47] همین الان اولین اصل فلسفه ژاپنی که زندگیت رو عوض می‌کنه یاد گرفتی.
  You just learned the first principle of the Japanese philosophy that will change your life.

[08:50] بهش میگن کایزن.
  They call it Kaizen.

[08:53] بهبود مستمر از طریق تغییرات میکروسکوپی.
  Continuous improvement through microscopic changes.

[08:56] تو سعی نکردی کوه رو جابه‌جا کنی.
  You didn't try to move a mountain.

[08:59] فقط یه قدم برداشتی، بعد یکی دیگه، بعد یکی دیگه.
  You just took one step, then another, then another.

[09:03] ولی دکتر، یه لیوان آب؟
  But doctor, a glass of water?

[09:06] بحث یه لیوان آب نیست کریستوفر.
  It's not about a glass of water, Christopher.

[09:09] بحث اینه که به مغزت ثابت کنی تغییر ممکنه که تو از اون آدمایی نیستی که جا می‌زنن.
  It's about proving to your brain that change is possible, that you are not one of those people who quit.

[09:11] حالا بگو آماده قدم بعدی هستی؟
  Now tell me, are you ready for the next step?

[09:14] چیه؟ همون آب خوردن.
  What is it? The same water drinking.

[09:15] صبح رو ادامه بده ولی حالا یه چیز دیگه اضافه کن.
  Continue the morning routine, but now add something else.

[09:20] نصف غذایی که معمولاً می‌کشی رو بریز تو بشقابت، فقط نصفش.
  Put half of the food you usually serve onto your plate, just half.

[09:23] اگه بعد از ۲۰ دقیقه هنوز گرسنه بودی می‌تونی دوباره بکشی ولی اولش نصف.
  If you are still hungry after 20 minutes, you can serve more, but start with half.

[09:25] کریستوفر ساکت موند.
  Christopher stayed silent.

[09:29] اینم خیلی کوچیک به نظر می‌رسید ولی ۱۴ روز پشت سر هم آب خورده بود.
  This also seemed very small, but he had been drinking water for 14 days in a row.

[09:34] یه چیزی رو به خودش ثابت کرده بود که انجام میدم عالیه.
  He had proven something to himself that I can do it, it's great.

[09:38] ۳ هفته دیگه حرف می‌زنیم فصل ۳ فلسفه پنهان.
  We will talk in 3 weeks, Chapter 3, Hidden Philosophy.

[09:42] چیزی که دکتریا ماماتو اون لحظه توضیح نداد ولی کریستوفر کمکم کشفش کرد این بود که اون فقط عادتش رو عوض نمی‌کرد.
  Something that Dr. Yamamato didn't explain at that moment, but Christopher gradually discovered, was that he wasn't just changing his habit.

[09:50] داشت وارد یه سیستم فلسفی کامل میشد که ژاپنیا قرن‌هاست ازش استفاده می‌کنن.
  He was entering a complete philosophical system that the Japanese have been using for centuries.

[09:53] کایزن فقط دروازه ورود بود.
  Kaizen was just the gateway.

[09:57] بهبود مستمر ۱ در روز.
  Continuous improvement of 1% per day.

[10:01] ایده اینه که لازم نیست فردا کامل باشه.
  The idea is that you don't need to be perfect tomorrow.

[10:04] فقط باید ۱ بهتر از امروز باشی.
  You just need to be 1% better than today.

[10:07] و اگه روزی ۱ بهتر بشی بعد از ۱ سال ۳۶۵ بهتر نشدی تو ۳۷۸.
  And if you get 1% better each day, after 1 year you won't be 365% better, you'll be 378% better.

[10:15] بهتر شدی، این ریاضیات رشد نماییه.
  You got better, this is exponential growth mathematics.

[10:19] یکی از رازهای پشت این عادت‌های کوچیک اینه که اینا عادت‌های کلیدی هستن.
  One of the secrets behind these small habits is that these are keystone habits.

[10:24] عادت‌هایی که وقتی انجامشون میدی باعث یه سری تغییرات مثبت زنجیره‌ای توی بقیه جاهای زندگیت میشن.
  Habits that, when you perform them, cause a series of positive chain reactions in other parts of your life.

[10:30] مثل یه اهرم یا اولین دومینو عمل می‌کنن.
  They act like a lever or the first domino.

[10:33] ولی فلسفه‌های دیگه‌ای هم در کار بود.
  But there were other philosophies at work too.

[10:35] هفته اول با نصف غذا توی بشقاب وحشتناک بود.
  The first week with half the food on the plate was terrible.

[10:39] غذاش تموم میشد و زل می‌زد به اجاق گاز و بیشتر می‌خواست.
  He would finish his food and stare at the stove and want more.

[10:44] مغزش داد می‌زد: هنوز گرسنه‌ای، بیشتر بخور.
  His brain would scream: You're still hungry, eat more.

[10:47] اما یاد حرف دکتر می‌افتاد: ۲۰ دقیقه صبر کن.
  But he would remember the doctor's words: Wait 20 minutes.

[10:50] می‌دونید توی اون سه هفته چند بار بعد از ۲۰ دقیقه رفت دوباره غذا کشید؟
  Do you know how many times in those three weeks he went to get more food after 20 minutes?

[10:52] دو بار.
  Twice.

[10:55] فقط دو بار، چون بدنش گرسنه نبود.
  Only twice, because his body wasn't hungry.

[10:58] فقط لوس شده بود.
  It had just become spoiled.

[10:58] دکتر یا ماماتو داشت بهش هارا هاچی بو رو یاد می‌داد بدون اینکه اسمش رو بگه.
  Dr. Yamamato was teaching him Hara Hachi Bu without saying its name.

[11:03] اصل اوکناوایی غذا خوردن تا وقتی ۸۰ درصد سیر بشی.
  The Okinawan principle of eating until you are 80 percent full.

[11:07] معده ۲۰ دقیقه طول می‌کشه تا به مغز بگه سیر شده.
  It takes 20 minutes for the stomach to tell the brain it is full.

[11:09] اگه بشقاب رو پر کنی و تند تند بخوری از اون نقطه رد میشی و وقتی می‌فهمی که دیگه دل‌درد گرفتی.
  If you fill your plate and eat quickly, you pass that point and only realize it when you have a stomach ache.

[11:14] توی قرار بعدی.
  In the next sitting.

[11:17] کریستوفر ۳ کیلو کم کرده بود.
  Christopher had lost 3 kilos.

[11:21] دکتر گفت بحث وزن نیست، بحث جهته، ولی تو در جهت درست حرکت می‌کنی.
  The doctor said it's not about weight, it's about direction, but you are moving in the right direction.

[11:24] کریستوفر اعتراف کرد حس متفاوتی دارم.
  Christopher admitted, 'I feel different.'

[11:28] فقط سبک‌تر نیستم، حس می‌کنم کنترل دست منه.
  I'm not just lighter; I feel like I'm in control.

[11:31] حالا نوبت قدم بعدیه.
  Now it's time for the next step.

[11:35] می‌خوایم حرکت رو اضافه کنیم، اما نه اونجوری که فکر می‌کنی.
  We want to add movement, but not the way you think.

[11:37] هر روز صبح بعد از آبت، قبل از اینکه بری سر کار، از در خونه تا صندوق پست پیاده میری و برمی‌گردی.
  Every morning after your water, before you go to work, you walk from the front door to the mailbox and back.

[11:43] کریستوفر خندید.
  Christopher laughed.

[11:47] دکتر، صندوق پست ۲۰ متر با در فاصله داره.
  Doctor, the mailbox is 20 meters away from the door.

[11:49] این که ورزش نیست.
  That's not exercise.

[11:52] این ورزش نیست، این ساختن عادت حرکته.
  This is not exercise; this is building a habit of movement.

[11:56] بدنت یادش رفته که برای حرکت ساخته شده.
  Your body has forgotten that it was built for movement.

[11:59] می‌خوای خیلی آروم یادش بندازی.
  You want to remind it very slowly.

[12:02] امروز ۲۰ متر، هفته بعد شاید تا سر کوچه، ولی امروز فقط تا صندوق پست.
  Today 20 meters, next week maybe to the end of the street, but today only to the mailbox.

[12:06] کریستوفر انجامش داد.
  Christopher did it.

[12:09] آب صبح، نصف غذا، پیاده‌روی تا صندوق پست.
  Morning water, half the food, walking to the mailbox.

[12:11] روز سوم پیاده‌روی، دخترش دید داره میره بیرون.
  On the third day of walking, his daughter saw him going out.

[12:14] بابا منم بیام.
  Dad, can I come too?

[12:17] با هم تا صندوق پست رفتن.
  They went to the mailbox together.

[12:20] دستش رو گرفت.
  He took her hand.

[12:22] دخترش کمی از مدرسه و...
  His daughter [talked] a little about school and...

[12:20] دوست صمیمیش گفت.
  His best friend said.

[12:22] چیزایی که هیچ‌وقت نمی‌گفت.
  Things he never said.

[12:24] چون بابا همیشه خسته‌تر از اون بود که باهاش حرف بزنه.
  Because Dad was always too tired to talk to him.

[12:27] وقتی برگشتم پرسید میشه هر روز این کارو انجام بدین؟
  When I returned, he asked, 'Can you do this every day?'

[12:29] هفته بعد کریسوفر شروع کرد تا سوپرمارکت سر کوچه رفتن نه چون دکتر گفته بود چون دخترش می‌خواست.
  The next week, Christopher started walking to the supermarket at the end of the alley, not because the doctor had said so, but because his daughter wanted him to.

[12:35] و برای اولین بار در چند سال گذشته تونست بدون تنگی نفس بدون کمر درد.
  And for the first time in the last few years, he was able to do it without shortness of breath and without back pain.

[12:42] آخر ماه دوم ۸ کیلو کم کرده بود ولی تغییر واقعی روی ترازو نبود توی آینه بود.
  By the end of the second month, he had lost 8 kilograms, but the real change wasn't on the scale; it was in the mirror.

[12:46] برقی توی چشماش بود که قبلاً نبود.
  There was a sparkle in his eyes that wasn't there before.

[12:49] توی مطب دکتر پرسید کریستوفر چرا داری این کارو می‌کنی؟
  In the doctor's office, he asked, 'Christopher, why are you doing this?'

[12:52] واسه وزن کم کردن نه.
  'To lose weight?' 'No.'

[12:55] پس چرا دلیل دستیش چیه؟
  'Then why? What is your primary reason?'

[12:59] کریستوفر برای اولین بار واقعاً فکر کرد.
  Christopher really thought about it for the first time.

[13:02] می‌خوام بزرگ شدن بچه‌هام رو ببینم.
  I want to see my children grow up.

[13:05] می‌خوام یه روزی دست دخترمو بگیرم و ببرمش سر خونه زندگیش.
  I want to take my daughter's hand one day and walk her down the aisle.

[13:07] می‌خوام حس کنم ارزشمندم.
  I want to feel that I am valuable.

[13:10] دکتر سر تکون داد.
  The doctor nodded.

[13:13] این ایکیگاهی توئه.
  This is your Ikigai.

[13:13] دلیل زندگیت.
  Your reason for living.

[13:13] ایکیگاه تو وض کم کردن نیست.
  Your Ikigai is not losing weight.

[13:17] در کنار خانوادته.
  It is being with your family.

[13:17] وضع فقط مانع بین تو و.
  Weight is just an obstacle between you and...

[13:21] هدفش این همه چی رو عوض کرد.
  His goal changed everything.

[13:25] چون حالا وقتی کریستوفر نمی‌خواست به زور بیدار شه، به آب یا رژیم فکر نمی‌کرد.
  Because now, when Christopher didn't want to wake up by force, he didn't think about water or a diet.

[13:30] به دست دخترش فکر می‌کرد.
  He thought about his daughter's hand.

[13:34] هدف انگیزه نیست، انگیزه می‌پره، هدف سوخت تموم نشدنیه.
  A goal is not motivation; motivation fades, a goal is inexhaustible fuel.

[13:39] فصل ۴، اولین سقوط، ۳ ماه بعد کریستوفر ۱۴ کیلو کم کرده بود.
  Chapter 4, the first fall; 3 months later, Christopher had lost 14 kilos.

[13:43] لباساش گشاد شده بودن.
  His clothes had become loose.

[13:45] همکاراش می‌پرسیدن چیکار می‌کنی؟
  His colleagues would ask, 'What are you doing?'

[13:49] می‌گفت فقط چند تا تغییر کوچیک.
  He would say, 'Just a few small changes.'

[13:52] اما بعد روز شکرگزاری رسید.
  But then Thanksgiving arrived.

[13:55] می‌دونید چه جوریه، میز پر از غذا، بوقلمون، پوره سیب‌زمینی، کیک کدو تنبل، همه فامیلا جمع.
  You know how it is: a table full of food, turkey, mashed potatoes, pumpkin pie, all the relatives gathered.

[13:59] همه بشقابی کوه مانند می‌کشن.
  Everyone serves themselves a mountain-like plate.

[14:02] کریستوفر سعی کرد نصف بشقاب بکشه.
  Christopher tried to serve half a plate.

[14:05] مادرش گفت: همین؟ مریض شدی؟
  His mother said, 'Just this? Are you sick?'

[14:09] باجناقش گفت: بیخیال بابا، یه شب دیگه رژیمو ول کن.
  His brother-in-law said, 'Come on man, forget the diet for one night.'

[14:12] فشار اجتماعی قاتل خاموش تغییره.
  Social pressure is the silent killer of change.

[14:14] همه می‌خوان برگردی همونی بشی که بودی.
  Everyone wants you to go back to being who you were.

[14:17] چون تغییر تو باعث میشه اونا نسبت به خودشون حس بدی پیدا کنن.
  Because your change makes them feel bad about themselves.

[14:20] کریستوفر وا داد، بشقابش رو پر کرد.
  Christopher gave in; he filled his plate.

[14:23] کرد.
  He did it.

[14:23] انقدر خورد که داشت می‌ترکید.
  He ate so much that he was about to burst.

[14:25] اون حس وحشتناک پر بودن و شکست خوردن اومد سراغش.
  That terrible feeling of being full and failing came over him.

[14:29] شب تو آینه نگاه کرد و گفت لعنتی زنجیره رو پاره کردم بازم مثل همیشه گند زدم و الان ولش می‌کنم.
  At night, he looked in the mirror and said, 'Damn it, I broke the chain, I messed up again like always, and now I'm giving up.'

[14:35] صبح روز بعد دلش نمی‌خواست آب بخوره.
  The next morning, he didn't want to drink water.

[14:38] نمی‌خواست راه بره.
  He didn't want to walk.

[14:38] الگوی قدیمیه.
  It's the old pattern.

[14:41] حالا که خراب کردم دیگه فایده نداره.
  Now that I've ruined it, there's no point anymore.

[14:44] داشت برمی‌گشت.
  He was relapsing.

[14:44] ولی یاد یه چیزی افتاد که دکتر گفته بود و اون موقع نفهمیده بود.
  But he remembered something the doctor had said that he hadn't understood at the time.

[14:47] تو شکست می‌خوری و وقتی این اتفاق بیفته می‌فهمی که واقعاً تغییر کردی یا نه.
  You will fail, and when that happens, you will realize whether you have truly changed or not.

[14:53] پیام داد به دکتر: دکتر دیشب زیاده‌روی کردم.
  He messaged the doctor: 'Doctor, I overdid it last night.'

[14:56] همه چی رو خراب کردم نمی‌دونم بتونم ادامه بدم.
  I ruined everything; I don't know if I can continue.

[14:59] ۲ دقیقه بعد جواب اومد عصر بیا مطب.
  Two minutes later, the reply came: 'Come to the office in the evening.'

[15:05] کریستوفر رفت نشست.
  Christopher went and sat down.

[15:05] منتظر سرزنش یا سخنرانی انگیزشی بود.
  He was expecting a reprimand or a motivational speech.

[15:07] دکتر اومد و گفت بگو چی شد.
  The doctor came and said, 'Tell me what happened.'

[15:11] همه چی رو تعریف کرد.
  He explained everything.

[15:11] فشار بقیه شکست.
  The pressure of others, the failure.

[15:14] حس تسلیم.
  The feeling of giving up.

[15:14] امروز تو آب خوردی.
  Did you drink water today?

[15:14] آره.
  Yes.

[15:18] راه رفتی؟
  Did you walk?

[15:18] رفتم.
  I did.

[15:18] پس تو شکست نخوردی.
  Then you didn't fail.

[15:22] تو پات لغزید.
  You slipped.

[15:22] فرق بزرگیه بین لغزیدن و سقوط.
  There is a big difference between slipping and falling.

[15:26] وقتی می‌لغزی یه لحظه تعادلت رو از دست میدی.
  When you slip, you lose your balance for a moment.

[15:29] وقتی سقوط می‌کنی کلاً وایسی.
  When you fall, you stop completely.

[15:33] دکتر خم شد جلو.
  The doctor leaned forward.

[15:36] کریستوفر می‌خوام بهت وابیسابی رو یاد بدم.
  Christopher, I want to teach you Wabi-sabi.

[15:40] یه فلسفه ژاپنی که نقص رو جشن می‌گیره.
  A Japanese philosophy that celebrates imperfection.

[15:42] ایده اینه که هیچی دائمی نیست.
  The idea is that nothing is permanent.

[15:45] هیچی کامل نیست و هیچی تموم شده نیست و زیبایی واقعی توی همین نقض‌هاست.
  Nothing is complete, nothing is finished, and true beauty lies in these very imperfections.

[15:48] حالا یه روز زیاد خوردی خب که چی؟
  Now, you overate for one day, so what?

[15:51] این ۱۴ کیلو کاهش وزن رو پاک نمی‌کنه.
  This doesn't erase the 14-kilogram weight loss.

[15:55] ۳ ماه سحرخیزی و آب خوردن رو پاک نمی‌کنه.
  It doesn't erase 3 months of waking up early and drinking water.

[15:57] پیاده‌روی با دخترت رو پاک نمی‌کنه.
  It doesn't erase the walks with your daughter.

[16:00] یه روز ناقص یه سفر عالی رو نابود نمی‌کنه.
  One imperfect day doesn't destroy a great journey.

[16:04] کریستوفر حس کرد یه چیزی درونش شکست.
  Christopher felt something break inside him.

[16:07] نه خودش بلکه اون انتظار کامل بودن شکست.
  Not himself, but that expectation of being perfect broke.

[16:10] ولی اگه باز زیاد بخورم چی؟
  But what if I overeat again?

[16:13] می‌خوری.
  You will.

[16:13] بارها هم پیش میاد و هر بار که شد فرداش بیدار میشی و آب رو می‌خوری.
  It will happen many times, and every time it does, you wake up the next day and drink your water.

[16:16] چون تمرین این نیست که هرگز شکست نخوری اینه که همیشه برگردی.
  Because the practice isn't about never failing; it's about always coming back.

[16:22] این همه چی رو عوض کرد.
  This changed everything.

[16:25] برای اولین بار کریستوفر سعی نمی‌کرد بی‌نقص باشه.
  For the first time, Christopher wasn't trying to be perfect.

[16:25] سعی.
  Trying.

[16:27] می‌کرد تداوم داشته باشه و تداوم نقص رو قبول می‌کنه.
  It would continue, and it accepts the continuity of imperfection.

[16:31] کمال‌گرایی واقعیت رو رد می‌کنه.
  Perfectionism rejects reality.

[16:34] دکتر ادامه داد حالا بهت گامبارو رو یاد میدم.
  The doctor continued, 'Now I will teach you Gambaru.'

[16:37] سرسختی توانایی تحمل حتی وقتی سخته.
  Perseverance is the ability to endure even when it is hard.

[16:41] تو امروز گامبار رو داشتی.
  You had Gambaru today.

[16:44] دیشب خراب کردی امروز نمی‌خواستی ادامه بدی ولی آب رو خوردی و راه رفتی.
  You messed up last night, you didn't want to continue today, but you drank your water and went for a walk.

[16:47] تحمل سختی چون می‌دونی موقتیه.
  Enduring hardship because you know it is temporary.

[16:51] ماه‌ها بعد کریستوفر بارها لغزید.
  Months later, Christopher slipped many times.

[16:54] کریسمس زیاده روی کرد.
  He overindulged at Christmas.

[16:58] تولد پسرش کیک زیاد خورد.
  At his son's birthday, he ate too much cake.

[17:00] یه آخر هفته پر استرس دوباره پیتزا آب جو خورد.
  During a stressful weekend, he ate pizza and drank beer again.

[17:04] ولی هر بار لغزید برگشت آب صبح نصف بشها پیاده رو.
  But every time he slipped, he returned to his water, his morning half-plate, and his walk.

[17:08] یه اتفاقی افتاد.
  Something happened.

[17:11] زمین خوردن‌ها کوچیک‌تر و کمتر شد.
  The stumbles became smaller and less frequent.

[17:14] چون هر بار که برمی‌گشت مغزش یاد می‌گرفت آها ما دیگه جا نمی‌زنیم.
  Because every time he returned, his brain learned, 'Aha, we don't quit anymore.'

[17:18] ما ادامه میدیم.
  We continue.

[17:21] ماه ششم ۲۳ کیلو کم کرده بود ولی تغییر واقعی لحظه‌ای بود که رفت پایین با پسرش لگو بازی کنه و خودش بلند شد.
  By the sixth month, he had lost 23 kilos, but the real change was the moment he went down to play Lego with his son and stood up by himself.

[17:27] بدون زحمت، بدون فکر کردن.
  Without effort, without thinking.

[17:27] لحظه‌ای بود که زنش.
  It was the moment his wife...

[17:29] پیشنهاد پیاده‌روی داد و اون بدون مکث گفت آره.
  He suggested a walk, and she said yes without hesitation.

[17:32] شنبه‌ای بود که دخترش خواست دنبال‌بازی کنن و اون توی حیاط دنبالش دویید.
  It was a Saturday when his daughter wanted to play tag, and he ran after her in the yard.

[17:37] خندید و عرق ریخت پر از زندگی.
  He laughed and sweated, full of life.

[17:40] زنش از پنجره آشپزخونه نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد.
  His wife was watching from the kitchen window and smiling.

[17:42] چون مردی که باهاش ازدواج کرده بود داشت برمی‌گشت.
  Because the man she had married was coming back.

[17:45] نه بدنش بلکه ذاتش.
  Not his body, but his essence.

[17:47] فصل ۵ سؤالی که همه چیز را تغییر می‌دهد.
  Chapter 5: The question that changes everything.

[17:50] ماه نهم کریستوفر ۳۵ کیلو کم کرده بود.
  By the ninth month, Christopher had lost 35 kilos.

[17:53] دیگه فقط تا سر کوچه نمی‌رفت.
  He no longer just walked to the end of the street.

[17:56] روزی ۳۰ دقیقه راه می‌رفت.
  He walked for 30 minutes a day.

[17:59] دیگه نصف شب بشقاب را از روی اجبار نمی‌کشید.
  He no longer forced himself to pull the plate toward him in the middle of the night.

[18:01] بدنش بیشتر از اون نمی‌خواست.
  His body didn't want more than that.

[18:03] توی ویزیت اون ماه دکتر پرسید کریستوفر آخرین بار کی به فکر تسلیم شدن افتادی؟
  During that month's visit, the doctor asked, 'Christopher, when was the last time you thought about giving up?'

[18:10] کریستوفر مکث کرد.
  Christopher paused.

[18:12] کی بود؟
  When was it?

[18:12] هفته پیش؟
  Last week?

[18:13] ماه پیش؟
  Last month?

[18:14] یادش نمیومد؟
  He couldn't remember?

[18:15] نمی‌دونم خیلی وقته.
  I don't know, it's been a long time.

[18:18] می‌دونی چرا؟
  Do you know why?

[18:19] چون دست از تلاش برای تغییر کردن برداشتی و شروع کردی به جور دیگه زندگی کردن.
  Because you stopped trying to change and started living differently.

[18:24] دیگه بحث زور زدن نیست.
  It's no longer about forcing it.

[18:26] بحث هویته.
  It's about identity.

[18:28] تو دیگه اون چاغه نیستی که می‌خواد.
  You are no longer that fat person who wants...

[18:31] لاغر شه.
  Become thin.

[18:31] تو آدمی هستی که مراقب خودشه.
  You are a person who takes care of themselves.

[18:34] دکتر یه کاغذ درآورد و ۵ تا دایره کشید.
  The doctor took out a piece of paper and drew 5 circles.

[18:37] هرچی تو این ۹ ماه یادت دادم توی این ۵ کلمه خلاصه میشه.
  Everything I taught you in these 9 months is summarized in these 5 words.

[18:40] یک ایکیگا هدفت رو پیدا کردی خانواده.
  One, Ikigai, you found your goal, family.

[18:44] د کایزن روزی ۱درد بهتر شدی تغییرات کوچیک سه.
  Two, Kaizen, you got 1 percent better every day, small changes, three.

[18:50] هار هاچو اعتدال رو یاد گرفتی ۸۰ سیلی.
  Hara Hachi Bu, you learned moderation, 80 percent.

[18:55] چهار وابیسابی نقص رو پذیرفتی نقزیدی و برگشتی ۵ گامبارو دوام آوردی.
  Four, Wabi-sabi, you accepted imperfection, you didn't complain and you returned, five, Gambaru, you persevered.

[19:05] کریستوفر گفتد این کاغذ رو می‌تونم ببرم.
  Christopher asked, 'Can I take this paper?'

[19:09] آره ولی یادت باشه این سیستم لاغری نیست این سیستم زندگیه.
  Yes, but remember this is not a weight loss system, this is a life system.

[19:13] می‌تونی روی شغلت روابط یا پولت هم پیادهش کنی.
  You can also apply it to your job, relationships, or money.

[19:16] فصل ۶ لحظه حقیقت.
  Chapter 6, the moment of truth.

[19:21] ماه دوازدهم کریستوفر رفت آزمایش خون بده.
  In the twelfth month, Christopher went to get a blood test.

[19:25] سال‌ها بود نداده بود چون می‌ترسید.
  He hadn't done it for years because he was afraid.

[19:27] دکتر مرکز بهداشت با نتایج اومد و با تعجب نگاه کرد.
  The health center doctor came with the results and looked with surprise.

[19:30] کریستوفر درمان جدیدی.
  Christopher, a new treatment.

[19:33] رو شروع کردی؟
  Did you start it?

[19:33] چرا؟
  Why?

[19:33] کلسترولت اومده پایین.
  Your cholesterol has come down.

[19:37] فشار خونت برای اولین بار نرماله.
  Your blood pressure is normal for the first time.

[19:37] قند خونت عالیه.
  Your blood sugar is excellent.

[19:40] چیکار می‌کنی؟
  What are you doing?

[19:40] کریستوفر خندید.
  Christopher laughed.

[19:42] صبح آب می‌خورم.
  I drink water in the morning.

[19:42] دکتر نفهمید شوخی بود ولی کریس می‌دونست چون به خاطر آب نبود.
  The doctor didn't understand it was a joke, but Chris knew because it wasn't because of the water.

[19:48] به خاطر ۳۶۵ روز انتخاب‌های کوچیک و بهتر بود.
  It was because of 365 days of small and better choices.

[19:52] ۳۶۵ تا لیوان آب بعلاوه ۳۶۵ تا بشقاب نصفه بعلاوه ۳۶۵ تا پیاده‌روی مساویه با یه بدن کاملاً جدید.
  365 glasses of water plus 365 half-plates plus 365 walks equals a completely new body.

[20:01] اون روز رفت خونه پیراهنش رو درآورد و جلوی آینه ایستاد.
  That day he went home, took off his shirt, and stood in front of the mirror.

[20:07] برای اولین بار توی ۲۰ سال گذشته بدون خجالت به بدنش نگاه کرد.
  For the first time in the last 20 years, he looked at his body without shame.

[20:10] سیکسپک نداشت.
  He didn't have a six-pack.

[20:13] هنوز پوستش شل بود.
  His skin was still loose.

[20:13] هنوز باید ۱۵ کیلو کم می‌کرد.
  He still had to lose 15 kilos.

[20:16] ولی چی می‌دید؟
  But what did he see?

[20:16] مردی رو می‌دید که ۳۶۵ روز سر قولش به خودش مونده.
  He saw a man who had kept his promise to himself for 365 days.

[20:23] ماه هجدهم کریستوفر ۵۲ کیلو کم کرده بود وزنش شده بود ۹۰ کیلو.
  By the eighteenth month, Christopher had lost 52 kilos and his weight had become 90 kilos.

[20:26] لاغرترین مرد دنیا نبود ولی سالم بود قوی بود حضور داشت توی جشن تولد.
  He wasn't the thinnest man in the world, but he was healthy, he was strong, and he was present at the birthday party.

[20:34] ۹ سالگی دخترش توی پارک یکی از والدین

[20:36] پرسید پسر تو چطوری این همه وضع کم کردی

[20:40] کریستوفر خواست از فلسفه‌های ژاپنی بگه

[20:42] ولی پیچیدهش نکرد گفت یک قدم در هر بار به

[20:46] معنی واقعی کلمه اون شب زنش بهش گفت

[20:49] می‌دونی چی رو بیشتر از همه دوست دارم

[20:51] اینکه لاغر شدی شدی نه اینکه برگشتی مردی

[20:54] که من زنش شدم و پدری که بچه‌هامون لایقشن

[20:57] قبلاً جسمت اینجا بود ولی خودت نبودی الان

[21:00] هستی کریستوفر گفت خیلی بارها نزدیک بود

[21:03] جا بزنم ولی نزدی تحقیقات دانشگاه

[21:07] استنفورد نشون میده اکثر تغییرات شکست

[21:09] می‌خورن نه چون آدما ضعیفن بلکه چون

[21:12] می‌خوان خیلی سریع تغییر کنن مغز انسان در

[21:15] برابر تغییرات بزرگ مقاومت می‌کنه چون

[21:18] اونا رو تهدید می‌بینه اما وقتی تغییرات

[21:20] میکروسکوپی رو وارد وارد می‌کنی عجیر خطر

[21:23] مغز روشن نمیشه. تو عملاً سیستم عصبی خودت

[21:26] رو هک می‌کنی. مردمانی که تو دنیا بیشترین

[21:29] عمرو دارن رژیم‌های عجیب و غریب ندارن.

[21:32] اصول ساده دارن. اعتدال در غذا، حرکت

[21:35] مداوم، هدف روشن، پذیرش نقص و سرسختی. فصل

[21:40] هفت سیستم کامل. الان ۲ سال گذشته.

[21:44] کریستوفر ۸۸ کیلوئه. وزنش رو ثابت نگه

[21:47] داشته. هنوز صبح‌ها آب می‌خوره. هنوز راه

[21:50] میره. هنوز تا ۸۰ سیری غذا می‌خوره چون

[21:54] این آدمیه که اون هست. اما جالب‌ترین بخشش

[21:57] اینه. الان به بقیه یاد میده. همکاراش

[22:00] می‌پرسن چطور این کارو کردی؟ اون می‌پرسه

[22:03] کوچیک‌ترین تغییری که امروز می‌تونی بدی

[22:04] چیه؟ میگم برم باشگاه. میگه نه کوچیک‌تر.

[22:09] خیلی کوچیک‌تر مثل یه لیوان آب خوردن. ۹

[22:12] نفر از ۱۰ نفر دیگه برنمی‌گردن پیشش چون

[22:15] دنبال قرص جادویی و رژیم ۲۱ روزن. اما اون

[22:18] نفر دهم برمی‌گرده و میگه آب رو خوردم و

[22:21] حس متفاوتی دارم و کریستوفر می‌فهمه این

[22:24] آدم موفق میشه. دکتر یامتو بازنشسته شد.

[22:28] توی آخرین دیدار به کریستوفر گفت: می‌دونی

[22:30] که هیچ‌وقت به من نیاز نداشتی؟ نه. همه چی

[22:33] درون خودت بود. من فقط بهت اجازه دادم

[22:36] آروم پیش بری، ناقص باشی و ادامه بدی. ولی

[22:40] قدرت همیشه مال تو بود. دکتر من واقعاً

[22:43] نمی‌تونستم از جا پاشم. جسمی نه ولی ذهنی

[22:47] تو هر روز از جات بلند می‌شدی. هر روز که

[22:49] می‌رفتی سر کار خرج خونواده رو می‌دادی

[22:52] خستگی و خجالت رو تحمل می‌کردی تو همیشه

[22:56] گامبارو رو داشتی فقط نمی‌دونستی.

[22:59] کریستوفر اون روز فهمید دکتر زندگیش رو

[23:01] نجات نداده زندگیش رو بهش پس داده. فصل ۸

[23:06] میراث یه عکس روی دیوار خونه کریستوفره.

[23:09] ۱۴۲ کیلو نشسته روی صندلی پلاستیکی داره

[23:13] بازی بچه‌ها رو نگاه می‌کنه. کنارش یه عکس

[23:15] دیگهست ۸۸ کیلو روی زمین داره با پسرش لگو

[23:19] بازی می‌کنه و دخترش از کولش آویزونه.

[23:22] زنشون عکس دوم رو یواشکی گرفته بود. وقتی

[23:25] کریس دیدشو پرسید چرا گرفتی؟ زنش گفت چون

[23:28] یه لحظه‌ای بود که ۱۰ سال منتظرش بودم.

[23:31] لحظه‌ای که برگشتی. ولی مهم‌ترین بخش

[23:33] داستان این نیست که ۵۲ کیلو کم کرد یاش

[23:37] خوب شد. مهم‌ترین بخش دخترشه که الان ۱۲

[23:40] سالشه و به دوستش گفته بابای من با

[23:43] انضباط‌ترین آدمیه که می‌شناسم. چون بزرگ

[23:45] شد و دید باباش هر روز آب می‌خوره، هر روز

[23:48] راه میره، می‌لغزه، میفته ولی بلند میشه و

[23:52] ادامه میده. اون یاد گرفت که تغییر ربطی

[23:55] به انگیزه نداره، ربطی به هویت داره و

[23:58] وقتی خودش بزرگ شد و زندگی سخت شد، یادش

[24:01] می‌مونه که باباش ثابت کرد تغییر ممکنه.

[24:04] حالا بذار ازت یه چیزی بپرسم. اگه تا

[24:06] اینجا ویدیو رو دیدی یعنی دنبال یه چیزی

[24:08] هستی شاید لاغری شاید ترک یه عادت بد شاید

[24:11] فقط حس می‌کنی اون زندگی که باید داشته

[24:13] باشی رو نداری شاید بگی وضعیت من فرق داره

[24:17] سخت‌تره درسته وضعیتت فرق داره ولی سیستم

[24:20] همونه مشکل هیچوقت کمبود اطلاعات نیست

[24:24] می‌دونی باید سالم بخوری ورزش کنی کمتر

[24:27] سیگار بکشی مشکل دونستن نیست انجام دادنه

[24:31] و انجام نمیدی چون سعی داری همه رو با هم

[24:33] انجام بدی سعی داری فردا یه آدم دیگه بشی.

[24:36] می‌خوای جنگ ۲۰ ساله رو توی ۲۰ روز ببری.

[24:39] واسه همین شکست می‌خوری و به خودت ثابت

[24:41] می‌کنی که ضعیفی. ولی نیستی. فقط سیستمت

[24:44] غلطه. این سیستم درباره تغییر سریع نیست.

[24:48] درباره تغییر دائمیه. تو ۳۰ روز تغییر

[24:51] نمی‌خوای. ۳۰ سال تداوم می‌خوای. پس همون

[24:54] چالش دکتر یامامت رو بهت میدم. یه تغییر

[24:57] انتخاب کن. کوچیک‌ترین ممکن. انقدر کوچیک

[24:59] که حس کنی احمقانه است. یه لیوان آب. ۵ تا

[25:02] شنا، یک دقیقه مدیتیشن. یه صفحه کتاب هرچی

[25:06] ولی انقدر کوچیک که هیچ بهانه‌ای براش

[25:09] نداشته باشی و ۲ هفته انجامش بده. هیچی

[25:12] دیگه اضافه نکن. فقط همین یه کار کوچیک رو

[25:15] هر روز برای ۱۴ روز انجام بده. وقتی به

[25:18] روز ۱۴ رسیدی یه چیزی رو به خودت ثابت

[25:21] کردی. اینکه می‌تونی سر قولی که به خودت

[25:23] دادی بمونی. بعدش یه تغییر کوچیک دیگه

[25:26] اضافه کن و قبل از اینکه بفهمی شدی یه آدم

[25:29] دیگه. نه چون زور زدی عوض شیون یه هویت

[25:32] جدید ساختی. آجر به آجر کریستوفر چند سال

[25:36] طول کشید؟ شاید برای تو ۳ سال طول بکشه

[25:39] مهم نیست زمان که در هر صورت می‌گذره سؤال

[25:42] اینه ۵ سال دیگه همون جا جلوی آینه با

[25:45] خجالت وایسادی یا کسی رو می‌بینی که به

[25:47] تک‌تک قول‌هاش عمل کرده؟ ایکیگایی بهت هدف

[25:51] میده کایزن بهت روش میده هارا هاچیبو

[25:54] اعتدال میده با ویسای دلسوزی و گامبارو

[25:57] قدرت میده همشو با هم نمی‌خوای فقط یه چیز

[26:00] رو امروز شروع کن و وقتی لغزیدی چون

[26:03] می‌لغزی جا نزن فقط بلند شو اگه از این

[26:07] ویدیو خوشت اومد و کمکت کرد توی کامنتها

[26:09] بنویس کوچک‌ترین تغییری که از امروز

[26:11] می‌خوای شروع کنی چیه؟ برنامه کل زندگیت

[26:14] رو نگو فقط اولین کار کوچیک فردا صبح رو

[26:17] بگو چون وقتی می‌نویسیش تبدیل به تعهد

[26:19] میشه من سعی می‌کنم همه کامنت رو بخونم و

[26:22] ۲ هفته دیگه میام ببینم کی پای حرفش موند

[26:25] لازم نیست کامل باشی فقط باید شروع کنی

[26:28] اگه تا اینجا دیدی ممنونم از وقتت این

[26:30] یعنی واقعاً متعهدی توی ویدیوی بعدی

[26:33] می‌بینمت یادت نره حاضر باش با افتخار راه

[26:37] برو و مسیر رو ادامه
